۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

مسابقات افتخار

امروز مسابقات دهه ی فجر در مدرسه ی ما برگزار شد، من هم در تیم حضور داشتم.
یک مقداری به دلیل دیرآمدن داور مسابقات دیر شروع شد.
وقتی داور آمد گفت: تیم ما در اولویت نیست!!! همه ی ما اعتراض کردیم.
با اعتراض های ما مسابقه شروع شد. در اول بازی من در درون زمین نبودم.
اما با شروع نیمه ی دوم به زمین رفتم و بازی فوق العاده ای ارائه دادم. تیم ما با بازی
خوب توانست با نتیجه دو بر یک تیم حریف را ببرد.
در پایان بازی معلم خوب ما به هر کدام از بازی کن ها 5چک امتیاز داد وبه هر
لیدر1چک امتیاز.                                         
چک امتیاز برگه ای است که در آن از 1 تا10 امتیاز نوشته شده است ما با آن ها می توانیم جایزه هایی که  در ویترین قر ار داده اند برداریم.
لیدرها کسانی هستند که شعار هایی را می دهند و تماشا گرها آن ها را تکرار می کنند.
برای تیم ما دعا کنید تابه توانیم مسابقات بعدی راهم ببریم.

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

بکوب بکوب همان است که دیده ای

یکی بود یکی نبود. پادشاهی بود که هر چند وقت یک بار با لباس عادی به کوچه و بازار می رفت. روزی از جلوی دکانی می گذرد و می بیند مردی دارد با تلاش بسیار پارچه ای را می کوبد و می گوید: بکوب بکوب همان است که دیده ای.
پادشاه تا سخن او را می شنود، به پیش او می رود و می گوید: ای مرد چه شده که چنین
می گویی؟!
صاحب مغازه می گوید: دیشب خوابی دیدم، در آن خواب بسیاری کیسه دیدم که روی هرکدام از آن ها اسم کسی را نوشته بود، خوب توجه کردم کیسه ای خالی دیدم که
نام من روی آن نوشته شده بود از کسی که آن جا بود پرسیدم چرا کیسه ی من خالی
است، او گفت: آن روزی توست. ناگهان از خواب بیدار شدم.
شاه وقتی به قصر برگشت دستور داد: درون شکم چند مرغ بریان را پر از سکه ی طلا کنند و در خانه ی مغازه دار بفرستند.
زمانی که مرغ ها را به پیش مغازه دار بردند مغازه دار پیش خود گفت: من یک عمر نان خشک خوردم این غذا با بدن من نمی سازد. آن ها را دور ریخت.
چند روز بعد پادشاه به آنجا آمد دید هنور مرد می گوید: بکوب بکوب همان است که
دیده ای. شاه به مرد گفت: چرا هنوز این گونه سخن می گویی مگر سکه ها را برنداشتی؟
مرد گفت کدام سکه همه را دور ریختم.
شاه گفت: پس بکوب بکوب همان است که دیده ای.

نتیجه گیری من: پادشاه نباید تلاش می کرد در تقدیر مرد  دست ببرد، چون که خدا صلاح مرد را  داشتن همان مقدار پول می دانست. 

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

هرچه از دزد ماند، رمال برد


 روزی بود روز گاری بود .
 مرد پول داری بود که در خانه اش چیز های قیمتی فراوان داشت.
روزی او به عروسی دعوت شد، وقتی در خانه راباز کرد دید که دزد تمام وسایل اورا برده
از ناراحتی دادی زد و بی هوش شد.
چند دقیقه بعد همسایگان که صدای داد مرد را شنیده بودند خود رابه او رساندند.
وقتی مرد به هوش آمد همه دلشان به حال او سوخت.
یکی به او گفت:من رمالی را میشناسم که می تواند دزد اموال تورا پیدا کند.
مرد پیش داروغه رفت، تا به مشکل او رسیدگی شود.اما داروغه جوابی سربالا به اوداد
مرد نا امید در کوچه ها و خیا بان ها ولگردی می کرد.
تا این که روزی یاد حرف همسایه اش افتاد. به خانه ی او رفت واز او نشانه ی چند فالگیر
را گرفت.
پیش اولی رفت:پول زیادی داد و جواب درست وحسابی نگرفت.
پیش دومی رفت:بازهم پول زیادی پرداخت وجواب خوبی نگرفت.
زمانی که دیگر هیچ پولی برایش باقی نمانده بود نزد فالگیر سوم رفت وگفت:اگر واقعاً
جای دزد را به من نشان دهی نصف اموالم را به تو می دهم .
فالگیر که از جای دزد ها بی خبر بود گفت:این جوری که نمی شود اول پول بده بعد کمکت
می کنم.
مرد تا این حرف راشنید به فالگیر گفت:هرچه از دزد ماند، رمال برد.

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

شکست پلی به سوی پیروزی است.


امسال اولین سالی بود که من در مسابقات بسکتبال مدارس شرکت کردم.
جریان از آنجا شروع می شود که یک روز مانده به مسابقات مربی ورزش به کلاس ما آمد و گفت بچه ها از فردا مسابقات بسکتبال مدارس شروع می شود، همه فردا با کفش
بسکتبال به مدرسه بیایید.
وقتی روز بعد به مدرسه آمدیم از آن جا ما را به سالن بسکتبال بردند. ما مدتی صبر کردیم تا نوبت مسابقه ی ما شد.
مسابقه ی اول:
تیم ما به زمین رفت مسابقه شروع شد، اول دو امتیاز عقب افتادیم، بعد با سه امتیازی که
من به دست آوردم. سه دو جلو افتادیم سپس آنها با هشت امتیازی که به دست آوردند از ما بردند.
مسابقه ی دوم:
مسابقه شروع شد هجده امتیاز عقب افتادیم.
من از زمین بازی اخراج شدم. یکی از بازیکن های ما توانست یک امتیاز به دست آورد و ما آن بازی را هجده یک باختیم.

نتیجه گیری من:
من حالا به این نتیجه رسیده ام که اگر چند روز قبل تر به ما خبر داده بودند که
مسابقات بسکتبال نزدیک است ما فرستی برای تمرین پیدا می کردیم.
در مسابقه ی دوم ما گول قد کوتاه حریف را خوردیم.
ای کاش می توانستم زمان را به عقب برگردانم!
قدر لحظاتی را که خداوند تعالی به ما عنایت فرموده است را بدانیم و از آن‌ها نهایت استفاده را ببریم.