یکی بود یکی نبود. پادشاهی بود که هر چند وقت یک بار با لباس عادی به کوچه و بازار می رفت. روزی از جلوی دکانی می گذرد و می بیند مردی دارد با تلاش بسیار پارچه ای را می کوبد و می گوید: بکوب بکوب همان است که دیده ای.
پادشاه تا سخن او را می شنود، به پیش او می رود و می گوید: ای مرد چه شده که چنین
می گویی؟!
صاحب مغازه می گوید: دیشب خوابی دیدم، در آن خواب بسیاری کیسه دیدم که روی هرکدام از آن ها اسم کسی را نوشته بود، خوب توجه کردم کیسه ای خالی دیدم که
نام من روی آن نوشته شده بود از کسی که آن جا بود پرسیدم چرا کیسه ی من خالی
است، او گفت: آن روزی توست. ناگهان از خواب بیدار شدم.
شاه وقتی به قصر برگشت دستور داد: درون شکم چند مرغ بریان را پر از سکه ی طلا کنند و در خانه ی مغازه دار بفرستند.
زمانی که مرغ ها را به پیش مغازه دار بردند مغازه دار پیش خود گفت: من یک عمر نان خشک خوردم این غذا با بدن من نمی سازد. آن ها را دور ریخت.
چند روز بعد پادشاه به آنجا آمد دید هنور مرد می گوید: بکوب بکوب همان است که
دیده ای. شاه به مرد گفت: چرا هنوز این گونه سخن می گویی مگر سکه ها را برنداشتی؟
مرد گفت کدام سکه همه را دور ریختم.
شاه گفت: پس بکوب بکوب همان است که دیده ای.
نتیجه گیری من: پادشاه نباید تلاش می کرد در تقدیر مرد دست ببرد، چون که خدا صلاح مرد را داشتن همان مقدار پول می دانست.
سلام خاله جون وبلاگ نو مبارک.وبلاگت خیلی قشنگه. مطالبت هم خیلی خوبه نتیجه گیری هات هم خیلی جالبه.کاش سارا هم سواد داشت و می تونست مطالبتو بخونه.قربونت میرم. موفق باشی
پاسخ دادنحذفسلام قربون چشمای خوشگلت برم
پاسخ دادنحذفچرا مطلب تازه نداری پس؟ من نظرمو تو پست شکست پلی به سوی پیروزیت دادم. منتظر مطلب جدیدما.